ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط شــادے



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط شــادے |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط شــادے |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط شــادے |

هه!! چه خوش خیال است...

     فـــــــــاصلــــــه را می گویــم...

            به خیالش تو را از من دورکرده...

                  نمی داند جای تـو امن است...

                         اینجا در میــــــــان قلب من ...

********

همش یه صحنه جلو چشمامه... همون جا که ازم می پرسه خودتی؟

بنفش تنشه، یه ژیله بنفش... هیچیو جز اون نمی بینم، میرم جلو... می ترسم... خیلی ی ی ...

نازنین و الهام قدماشون آروم میشه، من می مونم، تنهایی جلو میرم، سرم پایینه، نه از خجالت، از ترس...

نگام میکنه، میگه خودتی؟همیـــــن... فقط می پرسه خودتی و من میگم آره، همین..

بعد هول میشم، فقط میخوام برم، هول کردم و اون فقط نگام میکنه، با همه ی ترسام میدونم دوستش دارم..

مث الان که با همه ی نفرتم باز میدونم دوستش دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط شــادے |

امروز یه آهنگ مجید رو همراه آلبوم جدید شاهین عزیزم دانلود کردم، جفتشون عالی بودن، اما واقعا این آهنگ مجید، خط به خطش حال و هوای این روزامو بیان میکنه... اصلا جوری بود که اولین دفعه که گوشش دادم فک کردم اختصاصی برای من خوندتش!!! (فک کن مجید با اون اخلاق خوبش!!!)
تو این مدت، حتی شبی که قرار بود نامزدیش باشه، اندازه الان عشقمونو مرده نمی پنداشتم... فهمیدم که نامزدی ای اصلا در کار نبوده، فهمیدم که هم خودش و هم مامانش دروغ گفته بودن بهم... پریروز قرار شد دوباره با هم آشتی کنیم اما باید شرطامو انجام بده... اما باز دیروز فهمیدم که نمیتونم... اون هیچ وقت اونی نمیشه که من میخوام، منم اونی نیستم که اون میخواد... وقتی یاد اون روزا میفتم می میرم انگار، یاد اون دلشوره ها، اضطراب ها، یاد اون حال بدم که تو نوشته های قبلیم هم ازش نوشته بودم...
نمیتونم حسین، به هیچ وجه نمیتونم ببخشمت، دلیل اصلی برنگشتنم اینه... منکر این نیستم که هنوزم گاهی دلم می تپه برات اما در عین حال ازت متنفرم... خاطره این یه ماه ولم نمیکنه... می بینمت حالم خوب میشه هااا، فک نکن واسه اینه که دوستت دارم، نه!! واسه اینه که عشقت نمی میره... واسه اینه که هیچ کس جاتو تو قلبم نمیگیره... اما همون طور که به بیشترین حد ممکن می پرستمت، به همون اندازه هم نمیتونم ببخشمت... همیشه تو ذهنم یه بت بودی، کسی که با همه اخلاقای بدش بهترین کس ِ منه... کسی که حتی وقتی دعوام میشه باهاش، بازم میتونم ببخشمش بدون این که ازش قد یه سر سوزن بدم بیاد... کسی که حتی اگه یکی دو ماه هم فرصت دیدنش نباشه باز بهترین جای قلبم مال اونه...
اما این دفعه کشتی منو حسین... گفتی همه شرطامو انجام میدی... حسین من هیچ شرطی دیگه ندارم، تنها شرطم اینه که دلمو مثل قبلش کنی... بلدی یه قلب مرده رو زنده کنی؟ بلدی این بغض لعنتی که همش تو گلومه رو ازم بگیری که ملت فک نکنن دیوونه م که همش اشکم سرازیره؟ میتونی کاری کنی که دلم مث همون 19 فروردین 88 شه؟
این اس ام است یادته؟ می دونی که همه اس هاتو دارم، همه شو... پس اینو بخون یادت بیاد... اینو روز 24 فروردین 88، یعنی پنجمین روز دوستیمون فرستادی...

"""اینو خوب فهمیدم که دلت یه بار شکسته، من میخوام کاری کنم که خنده واسه همیشه رو لبات بشینه...""""

الان یه کاری کردی که خنده همیشه رو لبامه، نه؟ می بینی؟ همش دارم می خندم... به خدا حسین دارم می میرم از گریه، می دونم اراده کنم باز میای پیشم، اما میخوام چیکار حسین؟ تو بگو میخوام چیکار؟ کسی رو که خودش، مامانش، پسر عمه هاش، همه و همه بهم توهین کردن رو میخوام چیکار؟ گیرم معذرت خواهی کردی و کردن، دلم مث اول میشه؟ بابا لعنتی با چه رویی برمیگردی؟ روت میشه؟ آخ حسین، کاش جای همه مهربونیای الانت اون کارو نمی کردی... اگه اون کارو نمیکردی بازم مث همیشه خر میشدم که برگردم... خر میشدم که بازم بگم حسین عاشقمه، که بگم حسین صب تا شب نگران دل منه... اما باورم نمیشه دیگه... نمیتونم خودمو خر کنم حسین... حسین من هنوزم کسیو نتونستم اندازه تو دوست داشته باشم، حسین هنوز یاد توئه که گریه مو در میاره، حسین هنوز جلو هرکی که بدتو بگه می ایستم، حسین من هنوز دست و پامو گم میکنم وقتی می بینمت... حسین من هنوزم که هنوزه همون شادیم، اما تو دیگه اون حسین ِ ژیله بنفش لات ِ هیکلی ِ خیابون شادمان نیستی... تو خیلی عوض شدی حسین... اصلا چرا میگم عوض شدی... بذار حرف دلمو بزنم، تو که جنبه شو داری، نه؟ حسین تو خیلی خیلی بد شدی... حسین تو یکی از شرطامو همون روز زیر پا گذاشتی...

حسین، من هنوزم تو رو لا به لای آهنگای مجید پیدا میکنم، حسین تو همون جایی، بین آهنگ قسمت نبود... همون جایی که دست تو دست هم می خوندیمش و رانی می خوردیم... حسین جان من هنوزم وقتی از بهبودی رد میشم، تو رو می بینم... همون جا که تو اومدی و دست انداختی گردنمو من قهر بودم... همون روزی که بعدش تو قهر کردی و با حالت قهر رفتی.... همون روزی که اولین بار گریه تو دیدم و هزار بار مردمو زنده شدم... همون جایی که میخواستم مجله بخرم و وقتی عکس رو جلدش رو دیدی کلی مسخره م کردی که داری واسه خاطر این خز مجله میخری!! بعد من لجم در بیاد که نه، من همیشه این مجله رو میخرم. حسین تو هنوزم تو متروی شادمان منتظرمی که بهم اون عطره رو با جا عطری قرمز خوشگلش بهم بدی و غر بزنی که من از وسایل نقلیه عمومی بدم میاد و حالم بد میشه و من چپ چپ نگاهت کنم و مجبورت کنم واسه اولین بار تو عمرت ناپرهیزی کنی و سوار مترو شی و بعد هی تو سر خودم بزنم که بابا بلیط رو که زدی بعد ورش دار و تو هم از لج من بذاریش تو دستگاه و منم غر بزنم و برم خودم برش دارم، که بعد بریم منتظر مترو شیم و منم اون دفتر یادداشته رو در بیارم و ازت بخوام واسم یه چی بنویسی، که بعد تو با اون دست خط خیلی خاصت واسم بنویسی:

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
در حیرتم از مرام این مردم پست
در حیرتم از مرام این مردم جوجوووووو.....

حسین تو هنوزم جلو در کلاس کنکورم منتظرمی که از شادمان تا خوش با پاشنه بلند پیاده بریم و آب زرشک بخوریم و مسخره م کنی که چه سانتی مانتال میخوره و بریم پیتزا بخوریم و تو اون جا برای اولین بار بوسم کنی و منو تا آخر روز غافلگیر شده و شرمگین نگه داری... که بعدش تا آموزشگاه م دوباره باهام بیای و بگی بریم از پشت آموزشگاه تون بریم که اونجا هم بوسم کنی و با صورتی داغ و دستای لرزون روانه م کنی سر کلاس ریاضیات گسسته م...

حسین تو هنوزم اون جایی، همون جا تو منیریه، همون جایی که بعد آزمون سنجش اومدی دنبالم، که من و پریسا و فائزه منتظر بودیم بیای و تو هم مث همیشه خجالتی بازی در آوردی و جلو نیومدی، که من واسه بچه ها تعریف کنم که حسین خیلی عجیبه که موهاش سیاهه و ریشش خیلی روشنه... که من بگم عاشق ریش گذاشتنشم که مث داوید ویا ریش میذاره، که بعد بیام پیشت (تو هم اون تی شرت توسی چارخونه تو تن کردی) و غر بزنم که موهاتو چرا خوابوندی، پَخ کله ت کردی؟!!! بعد تشنه م شه بری آب معدنی بخری و بقیه پولت بشه 50 تومن و اون پنجاهی رو واسم یادگاری بنویسی و تاریخ اشتباه بزنی و من دوباره واسه دلبری غر بزنم که چرا تاریخو تحریف می کنی؟!!!! که بعد بریم تو کوچه پس کوچه های منیریه و اون جا یه چیزی رو بشمریم و تو ازم جلو بزنی و من یهو همه شو یه جا تلافی کنم؟ بعد همون جایی که من بودم و تو بودی و یه عالمه اقاقیای بنفش و یه جوی کوچولو وسط کوچه و یه یه دیوار سیمانی پشتمون و یه عالمه داغی ی ی .... یه عالمه عشق و محبت... که اون لحظه به تمام سه سال دوستیمون می ارزید... همون موقع که احساس کردم تکیه گاه محکمی هستی... کسی که هیچ وقت پشتمو خالی نمیکنه... بعد رفتیم و ازت عکس گرفتم... اولین عکسی بود که ازت گرفتم، یادته چقدر اصرار کردی پاکش کن!!! ولی هنوزم دارمش... همون روزی رو میگم که رفتیم جلو دنشکده افسری و واسم یه گل بنفشه کندی، همون گلی که تا پارسال داشتمش، چسبوندمش پشت آینه و آینهه گم شد و من خیلی بیشتر از آینه واسه گلی غصه خوردم که با یه دنیا عشق واسم کنده بودیش.... یادته حسین؟ همون روز بود که رفتیم مترو دوباره، ایستگاه امام علی ... وقتی رسیدیم صادقیه، مامانم اومده بود دنبالم، من رفتم سوار اتوبوس شهرک دریا شم، تو هم رفتی ایستگاه تهرانسر شرقی و از اون دور نگام کردی... و منم مث همیشه که می دیدمت نیشم تا بناگوش باز بود... و مامانم شک کرده بود که من چم شده و هی مجبور میشدم قصه های بامزه از خودم در آرم!!
حسین اون روزا چقدر خوب بود... روزای موتور سواریمون، موقعی که از ترس جیغ میزدمو تو میگفتی: زری بهروزتو بچسب و نگران هیچی نباش... حسین دلم واسه همه اون روزا تنگ شده.... اما می دونم دیگه هیچ وقت، هیچ وقت تکرار نمیشن... دو مرداد همون سال یادته، می دونم خوب یادته، نمیخوام یادآوریش کنم، بستنی سنتیه قنادی امیدوار هم خیلی چسبید... گاهی پیش خودم میگم کاش هیچوقت بزرگتر نمیشدیم... با گذر زمان جفتمون عوض شدیم، تو بی خیال شدی، بداخلاق شدی، منم بهونه گیر شدم... گاهی به خودم و حتی به تو هم گفتم که اگه یه کمی، فقط یه کمی کمتر همو دوست داشتیم به بن بست نمیخوردیم، حسین بیا جفتمون باور کنیم که تموم شده، هم تو بدی کردی و هم من، هم خودت میدونی و هم من که نمیشه، دیگه نمیشه مطمئن باش، من با عشق نمیتونم جلو بیام، دوستت دارم اما دیگه عاشقت نیستم، نمیتونم ببخشمت... هیچ جوره نمیتونم... جات محفوظه تو قلبم و جاتو به هیچ کس هم نمیدم، هیچ کس حسین.... یه دونه ای واسم،... حسین می دونم نه کسی میتونه منو اندازه ای که تو دوست داشتی، دوست داشته باشه و نه کسی تو رو... حسین حسین حسین حسین حسین..... می میرم از دوریت، اینو باور کن... این مردن از دلم شروع شده، حسین جونم....... گریه

حسین خاطره ها زیادن، خیلی زیاد، همونان که دارن دیوونه م میکنن، مگه میشه حسین، میشه 250 صفحه اس ام اسی که ازت دارمو به دست باد بدم؟ حسین سختمه رفتن، اما بذار همپای بزرگ شدن و بداخلاق شدنمون، اینم یاد بگیریم که مث آدم بزرگا سنگ شیم و این سنگی رو بذاریم پای عاقل بودنمون... برو و بدون من از تو داغون ترم حسین.... منم اندازه خودت کله خر شدم، تو اگه پریروز خونتو جای اشکام دادی، من جونمو یه روز واسه تشکر برای تمام خوبیات میدم... برو و بدون همیشه دورادور مراقبتم پسرک چشم عسلی من... (اندازه یه دنیا گریه)

شاید دیگه قسمت نشه ببینمت تو رو من
شاید فقط خاطره شه لحظه های تو با من
کاشکی بدونی رفتنم فقط به خاطر تو بود
دست بی رحم سر نوشت عشقمو از دلم ربود
همیشه زنده می مونم با یاد تو و ترانه هام
منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط شــادے |

هنوزم چشـــــــمای تو مثل شبــای پرستاره ست

هنوزم ديـــــــدن تـــو، برام مثــل عمـــــر دوبارست

هنوزم وقتـی مي خندی، دلــم از شادی مي لرزه

هنوزم بـــــا تو نشـســــتن، به همه دنيا می ارزه

اما افســــــــــوس تو رو خواســـتن، ديگــــــه ديره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گيـــــره

               

تا گــــلی از لب ايوون تــو پــــژمرد و فـــرو ريخـــت

شبــــنمی غمــــزده از گوشه چشمان من آويخت

دوری بين منــــو تــــو، دوری مـــاهی و دريـــاست

دوری بين منــــو تــــو، دوری ماه و تمـاشــاست

اما افســـــــــــوس تو رو خواســـتن، ديگــــــه ديره

ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گيـــــره


****

خیلی وقت بود دلم میخواست که کم کم اسم وبلاگو عوض کنم و بذارم "زیر بالهای عشق"

اما منتظر روز شیرین قانونی شدن با هم بودنمون بودم

هیچ وقت نشد... و من همچنان زیر بال های غم هستم...

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط شــادے

تو عوض شدی نگو نه عزیزم بگو که چت شد

تو نخواستی یا دل من اشتباهی عاشقت شد

دلتو به قلب تنهام نسپردی و سپردم

حالا میفهمم که اصلا من به درد تو نخوردم

چی میشد اگه عوض شه لحظه ای جای من و تو

وای چقد فاصله داره فکر و حرفای من و تو

مگه مثل من عزیزم کسی هست تو اون حوالی

مث من سر کنه با تو روزگارشو خیالی

چی میشه وقتی که تنهام توی اوج گوشه گیری

تو بیای آروم کنارم دستای منو بگیری

چی میشه وقتی که نیستم بری گوشه اتاقت

از رو دلتنگی مث من گریه ها بیان سراغت...

گریه ها بیان سراغت...

گریه ها بیان سراغت...

چی میشه بشنوم از تو کسی غیر من نداری

خیلی دوس دارم بجز من به کسی محل نذاری

خیلی دوس دارم تو این عشق حس کنم پای تو گیره

تا بهت میگم خداحافظ دوس دارم گریت بگیره...

دوس دارم گریت بگیره...

دوس دارم گریت بگیره...

تو عوض شدی و دیگه نیستی اون آدم سابق

حالا تو سردی و بی مهر ولی من عاشق عاشق

فکر میکردم که میمونی تا ته قصه کنارم

کاش میدونستی که بی تو من چقد بی کس و کارم

گفته بودی که دل تو تا تهش همیشه با ماست

اما خب نگفته بودی آخر قصه همین جاست

فکر من پر شده بود از این یه مشت امید واهی

کاش از اول میدونستم تو رفیق نیمه راهی

چی میشه واسه یه بارم چشم به راه من بشینی

یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی

خیلی حرفا توی قلبم هست هنوزم که هنوزه

نمیخوام اصلا بدونی که دلت واسم بسوزه...

که دلت واسم بسوزه...

که دلت واسم بسوزه...

دوس دارم بعد یه چند وقت که منو ندیده باشی

وقتی که میای سراغم به خودت رسیده باشی

دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن

حرفای مونده تو قلبم روی احساسش اثر کن

هر جوری دلت میخواد باش ولی خب بمون کنارم

مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوس ندارم...

هیچ کسی رو دوس ندارم...

هیچ کسی رو دوس ندارم...

مجید عزیزم

****************

کاش تو پرسش نامه امروز تو سوال سطح زندگی، گزینه "زندگی سگی" رو هم گذاشته بودن

اه ه ه ه ه... تف به همه چیز... حتی به "تو"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط شــادے |

حوصله ندارم بنویسم، یاد گرفتم خودمو کنترل کنم، خودمو، دردامو، عشقمو، حس هامو، یاد گرفتم خودمو پشت یه نقاب بی روح پنهون کنم و همیشه یه لبخند رو صورتم داشته باشم گرچه بیشتر ماسیده به نظر بیاد تا سرزنده... دلم نمیخواد به خیلی چیزا فکر کنم اما اونا ولم نمی کنن، اصلا چرا باید دو شب خواب استاد تحسینی رو ببینم، واسه این که یادم بیاد که چقد دلتنگشم؟ یا این یادم بیاد که این ترم چقدر بدون اون مزخرف خواهد بود؟ یا اصلا چرا باید حالا که من بی خیال حسین شدم، اونم به طور جدی، طوری که اگه اون بهم زنگ نزنه منم اصلا نمی زنم، اون تند تند بزنگه و عذرخواهی کنه؟ چرا این رابطه کات نمیشه؟ من قدرت کات کردنشو ندارم، فقط میتونم پا رو دلم بذارم و بهش نزنگم، اما وقتی زنگ می زنه بهم نمی تونم جوابشو ندم، نمیتونم خطمو عوض کنم که باهام تماس نگیره.. خدا آشتی کنم باش که چی بشه؟ که دوباره سر هرچیزی دعوا کنیم و دوباره با یه کینه جدیدتر از هم مثلا آشتی و دوباره دعوا و .... دیشب واسه مردن عشقم نسبت بهش گریه کردم و واسه همون پنج وارونه ام عزاداری گرفتم، دلم خیلی تنگشه، تنگ حسین نه ها، تنگ اون عشقی که سه ساله طول کشیده... دلم می خوادش، دلم حسینی رو میخواد که نارنگی میذاشت دهنم، اونی که موهامو ناز میکرد و من غرق عسل چشماش میشدم... کاش میشد برگردیم همون سال 88 که تازه با هم دوست شده بودیم و دیگه خیلی کارا رو نمیکردیم...
هنوز خودم نمیدونم الان حسم نسبت به حسین چیه؟ فقط این که دیگه واسم اون حسین قبلیم نیست... 

نگام کن لحظه ی رفتن

چه تلخ این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن

چقد سخته فراموشی

پر از بغضم پر از گریه

پر از تلخی و شیرینی

حلالم کن دارم میرم

منو هرگز نمیبینی

حلالم کن اگه دستام

به دستای تو عادت کرد  

آخه دنیای عاشق کش

به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو چرا

هیشکی  نمی بافه

برای ما دو تا عاشق

جدایی دور از انصافه 

تو بارونی ترین ابری

من از پاییز لبریزم

چه مظلومانه می باری

تمام سهم من از تو

یه حلقه اس که تو دستامه  

تمام سهم تو از من

یه عشق بی سر انجامه

پر از بغضم پر از گریه

پر از تلخی و شیرینی

حلالم کن دارم میرم

منو هرگز نمیبینی

حلالم کن اگه دستام

به دستای تو عادت کرد  

آخه دنیای عاشق کش

به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهامو چرا

هیشکی  نمی بافه

برای ما دو تا عاشق

جدایی دور از انصافه 

تو بارونی ترین ابری

من از پاییز لبریزم

چه مظلومانه می باری

خیلی این طور از هم جدا شدن سخته، این که این طور رو دلت پا بذاری و بری سوی زندگیت، دلم تنگت میشه به خدا...

خدااا جداً نمیدونم دارم چیکار میکنم، به خودت میسپارمش...

بعدا نوشت: پنج وارونه: پنج فارسی رو وارونه کنید... شبیه قلب نمیشه؟؟!!!

پنج وارونه واسه من استعاره ای از عشقه.. اوکی؟

+ نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط شــادے |

افسانه باران
شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد!
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد،
روحم، همه رنج،
جانم همه درد،
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمن تبدارم نمی خفت.
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت...
-آزاد و وحشی- باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سر مست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه ی دشت
آسوده می رقصید و می خندید و می گشت
شب تا سحر ، من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت...
«... پا ، روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر !
سی سال از عمرت گذشته ست،
زنگار غم بر روی رخسارت نشسته ست
خار ندامت در دل تنگت شکسته ست،
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟
تنهای تنها،
خاموش خاموش؟
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی،
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی،
دست زمان ، نای تو بسته ست،
روح تو خسته ست.
تارت گسسته ست!
این دل که می لرزد میان سینه ی تو،
این دل که دریای وفا و مهربانی ست،
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل، دل تو ، دشمن توست
زهرش، شراب جام رگ های تن توست
این مهربانی ها ، هلاکت می کند، از دل حذر کن
از دل حذر کن!
از این محبت های بی حاصل حذر کن!
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن!
یا در کنار زندگی، ترک هنر کن
یا با هنر، از زندگی صرف نظر کن!..»
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:
«...پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو، بر دوش تو، خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پر و بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چاردیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی بر افشان! شوری بر انگیز!
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز!
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر، بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر...»
شب تا سحر من بودم و لالای باران
چشمان تبدارم نمی خفت،
او همچنان افسانه می گفت...
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سر مست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ!
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت...
آسوده می رقصید و می خندید و می گشت...

" فریدون مشیری "

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط شــادے

(افشین آذرے)
حالا یکے دیگه پیشم مے مـونه
هرچے بین من و تـوئه مے دونه
مے دونه دلـم از دست تو خـونه
اینم مے دونه هرچے بود تمومه

(نسیم)
بهش بگین که من واسش چے بودم
شـب و روز خـدا پـیـش کے بـودم
بهش بـگین نفـهم، پیـش تو بـودم

(افشین آذرے)
دروغ میگه خودش گذاشت و رفتش
یه باره دلمو شکـست و رفتش
همه زندگیمو سـوزوند و رفتش
به خاطر یه عشـق دیگه رفتش

دروغ میگه خودش گذاشت و رفتش
یـه باره دلـمو زد و شکـستـش
همه زندگیمو سوزوند و رفتش
به خاطر یه عشق دیگه رفتش

(نسیم)
بهش بگین ازم کے خـواست برم من
کے بود واسش می مرد آره منم من
بهـش بگـین هنوز دوستـش دارم من

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط شــادے

دوست دارم وقتی که

چشماتو می بندی

با من به دردای

این دنیا می خندی

آروم میشم بگی

از غمات دل کندی

بیا به هم بگیم دوست دارم


دوست دارم

من اون چشمای قشنگ تو

دارم واست میخونم این اهنگتو

هر چی میخوای بگو

                      از دل تنگتو

بیا به هم بگیم دوست دارم


مرسی بابک جهانبخش عزیز واسه این آلبوم فوق العاده ات...

+ نوشته شده در جمعه 20 خرداد1390ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط شــادے |

منم سرگشته و حیرانت ای دوسـت        کنم  یکباره  جان قربانت ای دوست

خلیل آسا   ز  شوق  وصـل  کـویت        نهم سر بر  سر  پیمانت ای  دوسـت


دلی  دارم   در   آتش   خـانه  کرده        میـان   شعـله ها   کاشـانه    کـرده

دلـی دارم  که  از  شـوق  وصـالت        وجودم   را  ز  غـم   ویرانه   کرده


من   آن   آواره ی  بشکسته   بالم        ز  هـجرانت   بتا   رو   بر   زوالـم

منم  آن  مرغ   سرگـردان  و  تنها        پریشان  گشته   شد   یکـباره  حالم


ز  هـر سر  بـر  سر  سجاده  کردم        دعـایی    بهر   آن    دلـداده    کردم

ز حسرت ساغر چشمان می دوست        لبالب    یکـسره    از   باده   کـردم


دلا   تـا   کـی   اسیـر   یـاد   یـاری        ز  هـجـر   یــار   تا   کی   داغـداری

بگو   تا  کی  ز  شوق  روی  لیلی        تـو   مجـنـون   پریـشان   روزگـاری


پریشـانم     پریـشان     روزگـارم        من  آن   سرگـشته ی  هـجـر  نگـارم

کنون  عـمریست  با  امید   وصلت        درون     سـیـنـه     آسایش     نـدارم


زهجرت  روز  و  شب فریاد  دارم        ز    بـیـدادت    دلـی     ناشـاد    دارم

درون   کوهسار   سینه ی    خود        هزاران   کشته   چون   فرهاد   دارم


چـرا    ای   نـازنیـنم    بـی وفـایی        دمـادم    با    دل    من    در   جـفایی

چـرا  آشـفـتـه   کـردی   روزگـارم        عـزیزم   دارد  این   دل   هـم  خـدایی

+ نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط شــادے |

دلا تا کی بدین زاری به درد عشق بیماری

به دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتاری

شب یلدای حسن یار شد شام غریبانم

یقین تا صبح محشر اینچنین سر در گریبانم

به دوش دل پریشان نعش امواجیست بی سامان

به ساحل می برد تابوت این امواج سرگردان

به دشت سینه ام گنجیست در مخروبه ی جانم

پری وش در قیامت داد می گیرم ز بیدادت

بیا با این دل سرگشته ام لختی مدارا کن

بیا پیش از وفاتم مهرورزی را هویدا کن


پی نوشت: حسین وقتی این قدر مهربونی، احساس بد بودن میکنم...

خدایا شکرت

+ نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط شــادے

بسه آخه

     چقدر میخوای

         منو به

             بازی بگیری

                 واسـه ی

                     گفتن دروغ

                           خدا رو

                              شاهد بگیری

******************

دارم خاطرات این دو سال رو مینویسم، داستان قشنگی داره میشه...

+ نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط شــادے |

میدونم
        چشمای
                   رنگی
                          ندارم

                          صورت
                   خیلی
        قشنگی
ندارم

میدونم
        کوچیکه
                 خونه ام
                          میدونم

                          خیلی
                 بی نام و
        نشونم
میدونم

میدونم
        ساده اس
                 لباسم
                          عزیزم

                          واسه
                 تو یه
        ناشناسم
عزیزم

صدای
        خوبی
                 ندارم
                          میدونم

                          برای
                عشق
       تو اما
میخونم

+ نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط شــادے |

نرفته قولم از یادم

      هنوزم ساده و صافم

            دارم انـدازه قـلبـت

                   با اشکام عشق میبافم
                    **************
                   تا روزی که تو برگردی

           به این در خیره می مونم

     اگرچه دوری از دستم

تو دوستم داری میدونم
****************
هنوز خالیه جات اینجا

     هنـوزم مـن وفـادارم

             هنوزم تو ایـن خـونه

                 من از هرچی دوتا دارم
                 ****************
                یه وقتایی دو تا بشقاب

           میچینم تومیگی سیرم

      یه وقـتـایــی بـــدون تـو

باهات مهمونی میگیرم
***************
منم کابوس شبهات و

      تویــی رویـای هـر روزم

            واسه هر شب دعا کردم

                   دارم سجاده مـی دوزم
                   ****************
                   اگر پای درختی خشک

            با اشکام آب می ریزم

      خودم حالیمه بی جونه

ولی از عشــق لبــریزم
***************
همش حس میکنم هستی

      نمیـخوام دیگـه تنها شی

            یه حسـی میگه که بایــد

                    همـین دور و برا باشـی
                    *****************
                    تو از شمعی من از بادم

            تو از شیشه من از سنگم

      ولی برگـردی قـول میـدم

دیــگه باهـات نمیـجـنگم
****************
درخت خشک این خونه

      با اشکام خیس و نمداره

            اگرچه جون نمی گیره

                   دلــم تنهاش نمی ذاره
                   ****************
                   از اون روزی که تو رفتی

             هوای خونه مون سرده

     دیگه چند روزه که عطرت

از این خونه سفر کرده
***************
بذار بد باشه رفتـارت

      بهم بی مهری کن بازم

             فقط برگرد که من بی تو

                      با ایـن دنیـا نمـی سـازم
                      *****************
                      تو پیشم نیستی اما من

             میخندم توی تنهاییی

      تو رویاهام یا من اونجام

یا تو همیشه اینجایی
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط شــادے |

همه میگن یه چند ماهی گذشته, میگن شاید منو ول کرده باشی

هنوز چشم انتظار ماه بعدم, گمونم راهتو گم کرده باشی

تو گفتی قبل یک ماه بر میگردی خب انصافت کجاست چشم انتظارم

شمردم روزامو خیلی گذشته اگر بی من خوشی حرفی ندارم

توقع از کسی دیگه ندارم تو که گفتی دلت می سوزه رفتی

تو گفتی بر میگردی قبل یک ماه ولی یک ماهو ششصد روزه رفتی

غم دوریت منو بی آشیون کرد حالا به زیر بارون خیس آبم

نیا سراغ من بده ببینی که شبها رویه کارتن ها می خوابم

بهم نشونه ایی بده عزیزم غم دوریت داره میده عذابم

به اینم راضیم اگه بزاری فقط یه شب تو کوچتون بخوابم

تموم زندگیم چشم و نظر خورد زمین خوردم مگه ربطی به من داشت

اگه به قول تو من بچه بودم مگه بی معرفت بچه زدن داشت

منی که بال و پر بودم برا تو حالا یه بی پناه کوچه گردم

بیا دست منو بگیر بلند شم یه عمر جمع و جورت کردم, نکردم ؟

ای کاش بارون بیاد دلواپسم شی آخه واسه تو هیچ فرقی نداره

ولی جا خواب من خیس میشه وقتی بارون تویه خیابونا می باره

میون آسمون به این بزرگی ای کاش ستاره من می درخشید

اگه با این سر و وضع فکرت هستم واست افت داره میدونم ببخشید

بیا برگرد شاید مثل قدیما بشه تویه دلت یه ذره جا شم

میترسم وقتی برگردی که دیگه به کارتن خوابی عادت کرده باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط شــادے |

تو دستات گرمه میدونم ولی دستای من سسته, چرا غمگینیو اشکات تموم جونتو شسته

حالا که اومدی پیشم بیا بی گریه و زاری, حقیقت رو بهت میگم جوابم کردن انگاری

بزار پاتو رویه قلبم نزار دست رویه احساسم, به جای گریه و زاری یکم دعا بکن واسم

تموم دکترا گفتن همین روزاست که میمیرم, نمی دونن دوام شک نیست نباشی جون نمیگیرم

نبر ولتاجشو بالا نزن شوک من دلم خونه, همینجایی که شک میدی دلم نیست خونه اونه

حالا قدرتو میدونم گرچه فرصتی نمونده, قربون دلت برم که تورو تا اینجا کشونده

اگه قسمت موندنم بود تورو تنها نمیزاشتم, میگفتی بمیر می مردم که نگی دوست نداشتم

ببخش که دونم واست همیشه دردسر داده, همه میگن امیدی نیست ولی دعات اثر داره

صداتو میشنوم آره چشام اشکاتو میبینه, وقتی داد میزنی پاشو به قلبم خیلی میشینه

نکن گریه گل نازم داره اشکات حروم میشه, بجاش دعام بکن زود باش ملاقاتت تموم میشه

کاش میشد یکی بتونه منو از خواب دربیاره, مگه میشه مرده باشم وقتی که اشکام میباره

اگه حسرت تو دارم اگه سرد و بی قرارم, تورو با چشمایه گریون به خدامون می سپارم

نمیگم برات می میرم چون واسه تو زنده بودم, نمیگم عشق منی تو چون تویی همه وجودم

اون دنیا جام خوبه خوبه دلم واسه خوشی تنگه, اون خدا که من میدونم حتی آتیشش قشنگه
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط شــادے |

من پر از وسوسه ی عاشقی کردن بود
تو پر از دل دل رسوایی دل کندن بود
من پر از حس قشنگ بودن کنار تو
تو پر از هوای سرد بی خبر رفتن بود

سهم تو از من و دل ، دلم ولی بی من بود
سهم من از تو فقط یه گوشه جون کندن بود
زدمش شکستمش کندم و انداختم دور
حیوونی خسته دلم تو راه برگشتن بود

این منو ماه و شب و دشت اقاقی هامون
این تو و شعر و غم و قصه ی بی فردامون
این من و یاد تو و چشمای لبریز از اشک
این تو و شرم نگاه و لکنت حرفامون

این منو شوق رسیدن با تو به آسمون
این تو و رفتن به یه سرزمین بی نشون
این من و سادگی و عشقی که اندازه نداشت
این تو و تنها گذاشتن من بی همزبون
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط شــادے |

مطالب قدیمی‌تر